محمد على مجاهدى
698
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
93 . مهدى خانى ، غلامعلى ( مجرّد ) در 1315 در شهر اراك به دنيا آمد و سالها بعد ساكن شيراز شد . در سرودن شعر سپيد دستى دارد ولى بيشتر در قالب كلاسيك خصوصا غزل طبعآزمايى مىكند و اشعار عاشورايى او از عاطفهاى سرشار و تصاويرى بديع برخوردار است . ازوست : ماه مىرفت و مىسوخت پروين دجله از نوك انگشت عباس ، چون گل تشنه مىريخت پايين * برگ گل بوسه مىزد بر امواج ، بوسه بر موجِ از گريه رنگين آن طرف : زخم و شمشير و دشمن ، اين طرف : آتش و خون و شيون * كودكان را رمق رفته از تن ، اين چه مهمانىست و چه آيين ؟ كربلا ، شام قوم حبش بود خيمهها مست بوى عطش بود * طفل شش ماهه در حال غَش بود ، مىچكيد آب از نوك زوبين سُم نه ، باره به خون زد به مُل زد ، دست و پا بر تن باغ گل زد * خيره بر جسم بىدست زُل زد ، شيهه زد شيههاى سرخ و غمگين شب كمين بود و نامردِ پستى ، تير سرخى رها شد ز شستى * پاره شد مشك و افتاد دستى ، شاخهء سروِ از خون گل آذين منتظر مانده ، ميرش دهد آب ، آيد از دجله سيرش دهد آب * اى دريغا به تيرش دهد آب ، حرمله ناجوانمرد بيدين از عطش گفتم امّا دلم سوخت ، مجمر سينه حاشا ! دلم سوخت * آتشين شد غزل تا دلم سوخت ، آتش افتاد بر اين مضامين با فرات آخر او كرد بِدرود ، با دو دست و سر او كرد بِدرود * با لب اصغر او كرد بِدرود ، ماه مىرفت و مىسوخت پروين آسمان كوكبش را بغل كرد ، بوسه نذر جمال زُحل كرد * در دلش آرزوى اجل كرد ، كاين چنين داغ داغىست سنگين